باز باران . . .

یادداشت های من

ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺩﺯﺩ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﺎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟؟؟؟؟

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ. ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﻋﺮﻋﺮﮐﻨﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ !!!!!
.
.سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  93/08/29ساعت 19:49  توسط شامکانی  | 

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و 
زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
 
حسین منزوی

--------------------------------------

 

پرنده ای به رسالت مبعوث شد

 

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.
وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. 
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . 
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این چنین است . 
خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند . 
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد . 
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد . 
خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند . 
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت . 
و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ، اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است.

------------------------------

 

دانه میکاریم

 

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را . 
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید

 

 آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود . 
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد . 
این چیزی بود که او نمی دانست . 
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم . 
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان . 
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت

---------------------------------

شادم که متنفر شدی ز من / این چاره به درمان آن غم است / کوتاه مانده دست ز تقدیر روزگار / این نفرت از آن عشق بهتر است .....

 

 

+ نوشته شده در  93/08/28ساعت 8:41  توسط شامکانی  | 

هیچ تعریفی از خوب بودن ندارم !!

. ولی خوبم . 

نقطه سر خط .

+ نوشته شده در  93/05/23ساعت 12:14  توسط شامکانی  | 

رئیس دولت جمهوری اسلامی ایران دکتر حجت الاسلام شیخ حسن روحانی :

بروید به جهنم !!

+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 19:22  توسط شامکانی  | 

سلام شهرام جان / خوبی؟ / بهتر شدی ؟ / شنیدم از بیمارستان مرخص شدی دیگه / امیدوارم دیگه قلبت کج خلقی نکنه / الان میگی تو که منو نفرین کردی باز حالا احوالپرسی و امیدواریت واسه چیه ! / باور کن اونا رو از ته دل نگفتم / اما وقتی دیدم روی تخت افتادی دلم گرفت / به دعا و نفرین من هم بارون نمیاد نه میره / اینو مطمئنم / خودت هم میدونی / خب تقصیر خودت هم هست چرا گوش دادن بهت مثه کندن زخم کهنه میمونه ؟ / هم لذت بخشه هم دلخراش / به هر حال خوب باشی .... خوب ... / البته این آخریه هم ؟!!!؟ ولش / مرسی بابت باران عشق .... دانلود 

...............................

صحرا شده شهر دل ما / همه تشنه و تنها / نام تو ببرن 
دل ها / به هوای تو / غم را / ز خاطر ببرن

ببار ... به قطره قطره ات محتاجم

+ نوشته شده در  93/05/18ساعت 9:3  توسط شامکانی  | 

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا

گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمام

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

***************

بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم

من از عطش ترانه آفریدم

به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا

گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمانم

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

+ نوشته شده در  93/05/13ساعت 21:10  توسط شامکانی  | 

از خانه ات بیرون بیا تا حس خوب زندگی

برگرد تا کاشانه ات با حس خوب زندگی

با هر تپش با هر نفس با هر قدم با هر نگاه

عاشق شدن را لمس کن بی ذره ای حس گناه

خالی شد از ذهن خود از بار سنگین طمع

حس عجیبی می کند هم مثل پر هم آهنم

آزادم از اندیشه ام انگار بی اندیشه ام

حس می کنم در خاکم با آسمان هم ریشه ام

***

بیداره بیدارم ولی در عمق رویایی شدن

با کوه راهی میشم تا اوج دریایی شدن

از خانه ات بیرون بیا تا حس خوب زندگی

برگرد تا کاشانه ات با حس خوب زندگی

+ نوشته شده در  93/04/31ساعت 19:0  توسط شامکانی  | 

خاطره ها فراموش نمی شوند / دوخته شده اند بر ذهن و روح / گاهی می تکانی تا گرد برخیزد / چشم را تر کن 

دل های شکسته را مرهمی نیست / شاید اشتباهی بود / و شاید تقدیری / که میخواهم بدانم تقدیر به خوشی است یا آینده بقای خوشی خواهد بود ....

لحظه های ناب را سرزنش نمی کنم / که همان بود که می باید باشد / ساده بود و دروغ نبود / نشانه ها را دنبال می کنم شاید التیام دلی که شکسته ام باشد ........

می خواهم بیشتر بدانم ......

+ نوشته شده در  93/03/18ساعت 9:55  توسط شامکانی  | 

جوایز ویـجه برای کسانی که منو از شرِّ شهرام شکوهی خلاص کنند .... 

و حالا .... دردا ..... الهی خیر نبینی شهرام .

.....................................................

احوال مردمان این حوالی انزوای بی خاصیت روزمره است / هوای طغیان هم به سر کسی نیست / سر به لاک خویشند تا ز باد و باران نگزندد بال و پرِ شان / این منم پُر از زنگار ، پلشتی ، شلختگی و عصبیّت / همه بی حاصل و بی اراده /............... / ناگزیر به طی طریق کج راهه های پوچ و سرکشی به راهی که بود و هست و من نیستم در آن / در اوج آرامش هراس همیشگی در تعقیب است / مدارا میکند و می گذرد / ولی من ؟!؟!؟ / بی پاسخ / به حقیقت به اصل به ریشه به باید و بودن 

ترس از آتش شمع مرا به تنور خواهد گداخت ؟؟ 

+ نوشته شده در  93/03/01ساعت 10:18  توسط شامکانی  | 

اَوره آسمین – اَرمان ،اَرمان . دَگُورمِژِن ، دگورمژن .کریِه بَرخان خادِه جان دَبارِژِن همدل هَوال عزیز جان تَه ناویژِم . چاو شور پِرِن اَرمان اَرمان سَرَه ساوو اورزَه لِنگه هَوال جان وَرین راوه؟ بِکَن بِرا عزیز جان درد بَلاوِه

تَرکِه مِه کِر الله خاده اَرمان اَرمان. دِلبَرِه مِن، دِلبَرِه مِن داغَک دانی یارِه جان جیگر من بو خراوو و مال خراو دلبره مِن

خه ور نه وو الله خاده ارمان ارمان ژَه یاره مِن کمانداره بی

بالاخانه ارمان ارمان ارمان ارمان خشت و نیمه ارمان ارمان خشت و نیمه فه که یاره هواله کانیا جیمه فه که یاره هواله کانیه جیمه للای لای مروت بر دل من خه ور نه وو عزیزه ژه یار من

سر هلینم ارمان ارمان ارمان ارمان ارمان ارمان له کویران چه ره بوومه یاره جان خانه ویران له وی کارا مال خراو بومه حیران

بالاخانه ارمان ارمان ارمان ارمان خشت و نیمه ارمان ارمان خشت و نیمه فه که یاره هواله کانیا جیمه فه که یاره هواله کانیه جیمه للای لای

ترکه مه کر الله خاده ارمان ارمان دلبره من، دلبره من داغت دانی یاره جان جیگر من بو خراوو و مال خراو دلبره من

خه ور نه وو الله خاده ارمان ارمان ژه یاره من کمانداره بی مروت بر دل من خه ور نه وو عزیزه ژه یار من شاه سیاران ارمان ارمان ارمان ارمان کا گلا من

 

ترجمه و دانلود

+ نوشته شده در  93/02/24ساعت 11:48  توسط شامکانی  | 

مطالب قدیمی‌تر