باز باران . . .

یادداشت های من

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

دست و دل بسته از آینده ی خود می گذرم

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم

زیرِ بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سرِ پاییز توافق کردیم

همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را

آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشستند مبادا که تو را

نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

بی تو تقویم پُر از جمعه ی بی حوصله هاست

و جهان مادرِ آبستنِ خط فاصله هاست

همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را

آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشستند مبادا که تو را

نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

تو نباشی تو نباشی...

+ نوشته شده در  93/09/26ساعت 11:23  توسط شامکانی  | 

این من به جنایت عظیم مجازات / بی حکم / سر سپرده به تقدیر / میانه ریسمان رفت و برگشت بازی طناب کشی کودکان / اژدهایی با چهره ای معصوم / بازیگری قهار و بازی دهنده ای چیره دست / ستم سرشت و بی مهری عادت / با اینچنین به سر بردن روزگاری است از عبرت / تا بر بازی بازیگری دیگر عروسک نشوی / هرچند پناه فرار از دامن این اژدهاست / محرم اسرار و گوش شنوا / آن داغ خیمه باز قبل داغ تر دار / که این نیز چونان نشود که او بود / روز روشن است که فریاد تو را چه سر خواهد رفت / این نیز سخنی آشناست در قحطی این غریبه پرستی

........... 

درگیر این یادگارهای پاشای بی رحمم / میچکاندم هر دم ............

+ نوشته شده در  93/09/13ساعت 18:1  توسط شامکانی  | 

تو به جای منم داری زجر می کشی
یکی عاشقته که تو عاشقشی
تو به جای منم پُره غصه شدی
نذار خسته بشم
نگو خسته شدی..

 نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم
نگران منی مثل بچگیام
تو خودت می دونی من ازت چی می خوام

مگه میشه باشی و تنها بمونم
محاله بذاری محاله بتونم
دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره
هنوزم به جز تو کسی رو نداره
عوض می کنی زندگیمو
تو یادم دادی عاشقیمو
تو رو تا ته خاطراتم کشیدم
به زیبایی تو کسی رو ندیدم
نگو دیگه آب از سر من گذشته
مگه جز تو کی سر نوشتو نوشته
تحمل نداره نباشی
دلی که تو تنها خداشی

 ♫♫♫

یه غرور یخی یه ستاره ی سرد
یه شب از همه چی به خدا گله کرد
یدفعه به خودش همه چی رو سپرد
دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد..

نگران منی به تو قرصه دلم
تو کنار منی نمی ترسه دلم
بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
بذار گریه کنم پیش تو دل سیر..

+ نوشته شده در  93/09/03ساعت 20:11  توسط شامکانی  | 

قیاس مع‌الفارق یا مقایسه نادرست یا مغالطه تمثیل از طریق اهمال در شرایط استدلال استقرایی پدید می‌آید که موضوع آن سرایت حکم یک امر به امر دیگر باشد بدون آن که شباهت کاملی میان آن‌ها وجود داشته باشد. در منطق به مقایسه، تمثیل گفته می‌شود.

بر اساس این شیوه ی استدلال ، گوینده و یا نویسنده از داده ها و مطالبی که هیچ ارتباط منطقی بین آنها وجود ندارد نتیجه ی مطلوب و مورد نظر خود را استخراج می نماید و تلاش می کند که این نتایج را به عنوان یک "حقیقت" به شنونده و خواننده القاء نماید .
استفاده از منطق "قیاس مع الفارق" است که در حقیقت چیزی جز سفسطه و مخدوش ساختن واقعیات نمی باشد

هر انسان حیوان است،
هر حیوان می میرد،
پس انسان هم می میرد.

هر قیاس دو مقدمه دارد که آنها را صغرا و کبرا می گویند. در مثال بالا عبارت " انسان حیوان است" صغرای قیاس و عبارت " هر حیوان می میرد" کبرای آن است. اصطلاح عامیانۀ "صغرا و کبرا چیدن" هم از همینجا می آید. یعنی کسی مقدماتی بگوید تا در آخر نتیجۀ مطلوب خود را حاصل کند. 

+ نوشته شده در  93/09/02ساعت 20:58  توسط شامکانی  | 

ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺩﺯﺩ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﺎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟؟؟؟؟

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ. ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﻋﺮﻋﺮﮐﻨﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ !!!!!
.
.سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  93/08/29ساعت 19:49  توسط شامکانی  | 

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و 
زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
 
حسین منزوی

--------------------------------------

 

پرنده ای به رسالت مبعوث شد

 

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.
وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. 
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . 
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این چنین است . 
خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند . 
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد . 
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد . 
خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند . 
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت . 
و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ، اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است.

------------------------------

 

دانه میکاریم

 

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را . 
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید

 

 آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود . 
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد . 
این چیزی بود که او نمی دانست . 
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم . 
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان . 
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت

---------------------------------

شادم که متنفر شدی ز من / این چاره به درمان آن غم است / کوتاه مانده دست ز تقدیر روزگار / این نفرت از آن عشق بهتر است .....

 

 

+ نوشته شده در  93/08/28ساعت 8:41  توسط شامکانی  | 

هیچ تعریفی از خوب بودن ندارم !!

. ولی خوبم . 

نقطه سر خط .

+ نوشته شده در  93/05/23ساعت 12:14  توسط شامکانی  | 

رئیس دولت جمهوری اسلامی ایران دکتر حجت الاسلام شیخ حسن روحانی :

بروید به جهنم !!

+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 19:22  توسط شامکانی  | 

سلام شهرام جان / خوبی؟ / بهتر شدی ؟ / شنیدم از بیمارستان مرخص شدی دیگه / امیدوارم دیگه قلبت کج خلقی نکنه / الان میگی تو که منو نفرین کردی باز حالا احوالپرسی و امیدواریت واسه چیه ! / باور کن اونا رو از ته دل نگفتم / اما وقتی دیدم روی تخت افتادی دلم گرفت / به دعا و نفرین من هم بارون نمیاد نه میره / اینو مطمئنم / خودت هم میدونی / خب تقصیر خودت هم هست چرا گوش دادن بهت مثه کندن زخم کهنه میمونه ؟ / هم لذت بخشه هم دلخراش / به هر حال خوب باشی .... خوب ... / البته این آخریه هم ؟!!!؟ ولش / مرسی بابت باران عشق .... دانلود 

...............................

صحرا شده شهر دل ما / همه تشنه و تنها / نام تو ببرن 
دل ها / به هوای تو / غم را / ز خاطر ببرن

ببار ... به قطره قطره ات محتاجم

+ نوشته شده در  93/05/18ساعت 9:3  توسط شامکانی  | 

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا

گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمام

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

***************

بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم

من از عطش ترانه آفریدم

به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا

گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمانم

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

+ نوشته شده در  93/05/13ساعت 21:10  توسط شامکانی  | 

مطالب قدیمی‌تر